تبليغاتX
×××خسته ترین دختر دنیا×××


×براي هميشه امروز ، دور اسمت خط كشيدم×با همه بدي و خوبي ، ديگه از تو دل بريدم×

گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم
 
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد وشد سرمست 
 
حسرتم نیست ز آنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد 

 باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و ندادغارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چکار اید دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را 

 وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را



+ نوشته شده توسط مروا در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 11:44 قبل از ظهر |
گریز و درد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 2:34 بعد از ظهر |
هیچ وقت خدا
صدای گام های گریه می اید
 دوباره آمدی
 کنار پنجره ، شعری نوشتی و رفتی
این بار صدای قدم های تو را
 از پس پرده گاه گناه وگریه شنیدم
 حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس
 کدام شاعر غزلپوش
 شبانه ، عشق را
 در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت
 اما
تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی
 همیشه
 از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم
 می گفتی
 هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی
 پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد
 هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا را
 باور نکردی ! گل من
 هیچ وقت خدا



+ نوشته شده توسط مروا در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 8:23 قبل از ظهر |
قول می دهم !
بیا و از خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
 تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
 دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟
 بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
 مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
 من به همکلامی با کاغذ
 و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
 تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
 کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
 آنسو ترک زنی تنها در غربت اینه
 و این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر به کجای ابرها بر می خورد
 که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
 می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
 اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
 دیگر برو !
دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
 قول می دهم


+ نوشته شده توسط مروا در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 1:47 بعد از ظهر |
يه ترانه هس تو قلبم
 يه ترانه هس تو قلبم كه هنوز نخونده مونده
 فكر خوندن يه حرفش همه عمرم رو سوزونده
 تا حالا هر چي كه داشتم ، سر خوندنش گذاشتم
صد دفه شكستم اما رو ترانه پا نذاشتم
 اگه اون ترانه باشه ، هيچ دلي تيره نمي شه
ديگه هيچ نگاه خيسي به افق خيره نمي شه
 وقتي اون شعر رو بخونم پرده ها رو مي سوزونم
 دستا رو به سيب سرخ باغ قصه مي رسونم

 اي نفس ! تا ته جاده ي صدا حوصله كن !
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه كن !

اي ترانه ي مقدس ! مقصد پاك سفر باش !
 از تو قلب بي قرارم پر بگير ! معجزه گر باش !
ببين آغوش اميدم رو به تصوير تو بازه
 گوش بده ! حتي خيالت واسه من ترانه سازه
بيا تا قالي كهنه دوباره به گل بشينه
 بيا تا چشماي خيسم اين شكفتن رو ببينه
بيا تا صدا سكوت كهنه رو نكرده باور
بيا تا اين دل خسته نزده بيه سيم آخر

اي نفس ! تا ته جاده ي صدا حوصله كن !
 اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه كن ! ■


+ نوشته شده توسط مروا در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 10:59 قبل از ظهر |
سلام
سلام دوستای گلم

خوبین؟

به خدا شرمندتونم که نمی تونم بهتون سر بزنم

همتون را دوست دارزم

فدای همتون بشم الهی

امین عزیزم چرا؟

به خدا من نامرد نیستم

خیلی دوستت دارم نمی خوام از دستم ناراحت باشی

همتون را دوست دارم یک روز حتما میام بهتون سر می زنم

همتون دوست دارم

 


+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |
سلام بچه ها دوستتون دارم
یادت هست؟
کودکی مان را
شب ها و روزهایی را که گم شده بودند
دل هایی که پرپر می زد
برای فریاد گنجشکک ها
یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند
- و من فکر می کردم که دعوایشان شده!!-
و تو گفتی:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند.»
...
و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم
- زرد ، قرمز ،نارنجی -
که باهم عشقبازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند
و سپس...
هیچ کس نبود
زمستان که شد
نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم
تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم
تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد
در دست سردت
...
یادت هست؟
برایت آشفتم
غریبانه گفتم :
« همیشه با من باش!»
چه زود
روزها رفت
حالا...
برایت می نویسم
از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی
از آن که بودم و تو نبودی
حالا...
که رنگ نگاهت ، از یادم رفت
حالا که پژمردم...
از دست دادم...
از دست رفتم...
حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم
که هر شب تازه می کنمش :
« کودکی»
...
اگر چه دلم برایت تنگ شد
- و برای معصومیتی که از دست رفت -
اما هنوز جای خالی تو هست
و هنوز هست دلی که بی تابی کند...
برای نگاهت
ماه من!
برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...
دیوانه ات هستم.

 

سلام خوشگلای من

خیلی دوستتون دارم

ببخشید اگه نیستم دلیل بی معرفتی من نیست

دانشگاه هستم دسترسی به اینترنت برام سخت شده

با خوندن کامنتهاتون گریه کردم خیلی دوستتون دارم

این شعر هم متعلق به دوست خوبم نعیم


+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |
رسيدن به اين سايه سار ساده نبود!
روزگاري رازِ زيبايي زنبق ها را نمي دانستم!
دستم به دستگيره ي دل سپردن نمي رسيد!
چشم چكامه هايم ضعيف بود!
پس با عينك ِ عشق به آسمان نگاه كردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بي حصاري ِ آواز!
به پولك ِ سرخ ماهي تنگ!
به چهره ام در آينه ترك دار!
نگاه كردم و دانستم!
دانستم كه جهان،
كوچكتر از كره درس جغرافي دبستان است!
دانستم كه كليد ِ تمام قفلهاي ناگشوده ي دنيا،
همه اين سالها در جيب من بود و بي خبر بودم!
دانستم كه مي شود با يك چوب كبريت،
خورشيد ِ عظيمي را در آسمان روشن كرد!
دانستم كه گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشيدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهاي گزنده ي عسل آسان است!
حالا از پس همين عينك به زندگي نگاه مي كنم!
در پس همين عينك چشم به راه تو مي مانم!
در پس ِ همين عينك مي گريم
و روزي،
در پس ِ همين عينك خواهم مرد!
آي!
قاريان ِ خاموش ِ گريه هاي من!
ديگر از دوري ِ دستهاي و ستاره ها زاري نكنيد!
من در تب و تاب اين ترانه هاي تنهايي،
به جاي تمام شما گريه كرده ام!?



+ نوشته شده توسط مروا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
خیس خستگی
خسته‌تر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچه‌ي خويش پر مي زنم وُ
هنوز غربت تلخ هميشه را،
مزه مي كنم
من خسته ام
و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست
كافي ست دگمه‌ي پيراهنِ پريروزم را باز كني
تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشيني.


من خيسِ خستگي ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگي هايم كن
شايد شبي
زخمهايم را زمين بگذارم .



+ نوشته شده توسط مروا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |
حرف هيچكس را باور نكن!
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بوسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?



+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 8:13 قبل از ظهر |
پیدایم کن!
چه روزهاي زلالي بود!
هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت،
تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد
و ديگري
در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهام مي شد!
ساده ٬ساده پيدايم مي كردي! پونه پنهان نشين من!
پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟
بيا و سرزده برگرد!
بگو: «-سك سك! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطي ِ قرصهايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم!
قلمم را،
چركنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را!
بعد شانه شعر را مي بوسم!
مي گويم: «-خداحافظ! واژگان نمناك كوچه و باران!
آخر فرشته فراموشكار ِ من برگشت!»
پياده راه مي افتيم!
از دره گرگها،
تا كوچه دومين پرنده تنها
راه دوري نيست!
كنج دنج كوچه مي نشينيم!
من برايت از تراكم تنهايي اين سالها مي گويم
و تو برايم از حضور ِ دوباره بوسه!
ديگر «كبوتر باز برده» صدايت نمي زنم!
بر ديوار ِ بلند كوچه مي نويسم,
«كبوتر با كبوتر، باز با باز»
باور ميكنم كه عاقبت ِ علاقه به خير است!
كف ِ دست ِ راستم را نشان فالگير ِ پير پُل مي دهم،
تا ببيند كه خط ِ عمرم قد كشيده است
و ديگر مرا از نزديكي نزول نفسهايم نترساند!
آنوقت، ما مي مانيم و تعبير ِ اين همه رؤيا!
ما مي مانيم و برآوردِ اين همه آرزو!
ما مي مانيم و آغوش ِ امن علاقه...

بيا و سرزده برگرد!


 


+ نوشته شده توسط مروا در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 1:55 بعد از ظهر |
نامت را بنويسم؟
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
كبوتر ِ باز برده ي من!●


 


+ نوشته شده توسط مروا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 9:20 قبل از ظهر |
مي خواهم خيال تو را راحت كنم!
تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را،
فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كساني باشند،
كه هرگز نديدمشان!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي:
«-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
همين شكفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!

سلام دوستای گلم خوبین؟

الهی من فدای دل مهربون همتون

رفتم با خیالی که شاید دیگر بر نخواهم گشت که شاید روزی در عبوری از خیابان خستگیهایم زیر چرخهای ماشینی له خواهد شد اما عشق شما مجالی برای دل کندن از این وبلاگ را نداد.

آمده ام خسته تر از همیشه با قلبی شکسته و داغون شده آمدم که بگویم دوستی ها چقدر بی ارزش شده آمدم که بگویم ب رفتنم رفاقتهای دروغین را شناختم.

دوستای گلم نه سر کاری بود نه امتحان کردن شماها خسته بودم رفتم که دیگه بر نگردم اما کامنتهای شما اجازه رفتن نداد اومدم تا خستگیهام را با شما تقسیم کنم؟

از همه دوستانی که اومدن برام کامنت گذاشتند ممنونم همتون را دوست دارم فدای همتون

خسته ترین دختر دنیا

مروا


+ نوشته شده توسط مروا در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 7:53 قبل از ظهر |
این بازی یک نفره نیست !!؟؟
گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد!?

سلام دوستان گلم

شاید این آخرین برگ ورق خورده خستگیهای من باشه

برام دعا کنید شاید که بر گردم

از همه دوستان گلم هم ممنون از همه اونهایی که من را تنها نذاشتن از همتون ممنون اما دست روزگار بی وفا تر از مهر شماست.

دوستتون داریم

دلم براتون تنگ میشه

خداحافظ

خسته ترین دختر دنیا

مروا


+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 8:38 قبل از ظهر |
حالا خودم برایت می نویسم!
يادم نرفته است!
گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاكاب نكن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شكست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي كند!
هر شب مي آيد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌ديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي، اما...
صد داد از اين «اما»!●



+ نوشته شده توسط مروا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 8:53 قبل از ظهر |
پيش از پريروز شدن ِ امروز
ديگر ساعتي بر دست ِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست،
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم!
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين،
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم،
بعد بيايم و با عصايي در دست،
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بيايي،
مرا نشناسي،
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم!
خدا را چه ديده اي!
شايد فردا
به هيئت پيرزنی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پيرزنان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش!
آشنايي نخواهم داد!
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم،
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز،
مرا نشناسي!
شب بخير!●

 


+ نوشته شده توسط مروا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 8:30 قبل از ظهر |
از دل برود هر آنكه از...
اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : سلام!
اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!
يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد،
در دوردست ِ دريا اميدي نيست!
مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!
اين دل ِ بي درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِ‌هميشه مي گنجانم،
انگشتانم،
براي شمردنشان
كم مي آيد!●



+ نوشته شده توسط مروا در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 8:31 قبل از ظهر |
غزلک
سلام دوستای عزیزم خوبین؟

مرسی که من را با خستگیهام تنها نمی زارید آپ امروزم با روزهای دیگه فرق می کنه این شعر توسط  یکی دوستای خوبم فرستاده شده و خواسته که آپ امروز من شعر زیباش باشه من هم اطاعت امر کردم و آپدیت امروزمون متعلق است به Inman

آدرسشhttp://www.n66.co.sr 

غزلک

برتن بیرنگ شب، نقش خیالی می کشم
عاریت از چشم تو، چشم غزالی می کشم

هر نگاه مبهمت ، گویای ِ صد اما ، اگر...
نقطه،خط منحنی- شکل سوالی می کشم-

ناگهان ردی به جا می ماند از شط شهاب
چنگ بر اندیشه های بی چگالی می کشم

پا کشم در دامن اندوه و دستم بر دعا
ابری آمد ، باد زد ... آه محالی می کشم

ابر می ساید لبش را بر لب مهتاب شب
نقش بر لب ها رسید حالاوخالی می کشم

در افق پیشانیت را او خودش ترسیم کرد
من کمان ابروانت را هلالی می کشم

شب چو زلفت شد!هوا لبریز گشت ازعطرتو
تا تورا دارم ، نفس دراین حوالی می کشم

 


+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
انگار يكي از آخرين تلفن ها بود!
گفتي : سالهاي سرسبزي ِ صنوبر را،
فداي فصل ِ سرد ِ فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتي : يك پلك نزده،
پرنده ي پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سكوت كردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،
دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بي سرانجامم
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتي: دوري ِ دستها و همكناري ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي،
چراغ ِ ياد ِ تو را در كوچه ي بي چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
سكوت كردم ، اما
ديگر نگو كه هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوي صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدي!●


+ نوشته شده توسط مروا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 8:30 قبل از ظهر |
دیگر نگو!!!!؟؟
آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي،
كه گمان كردم سر به سر ِ اين دل ِ‌ساده مي گذاري!
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده ي توست!
ولي آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ي من،
در كوچه هاي بي دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشك بر نقاشي ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ي بي چراغ!
ديروز از پي ِ گناهي سنگين، گذشته را مرور كردم!
از پي ِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي!
شايد قتل ِ مورچه هايي كه در خيابان
به كف ِ كفش ِ من مي چسبيدند،
اين تبعيد ناتمام را معنا كند!
ا شيشه اي كه با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگي شكست!
يا سنگي كه با دست ِ من
كلاغ ِ حياط ِ خانه ي مادربزرگ را فراري داد!
يا نفري ِ ناگفته ي گدايي، كه من
با سكه ي نصيب نشده ي او براي خودم بستني خريم!
وگرنه من كه به هلال ابروي تو،
در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نكرده ام!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسير ِ مورچه هاي حياطمان گذاشتم!
براي آن پنجره ي قديمي شيشه ي رنگي خريدم!
يك سير پنير به كلاغ خانه ي مادربزرگ
و يك اسكناس ِ سبز به گداي در به در ِ خيابان دادم!
پس تو را به جان ِ جريمه ي اين همه ترانه،
ديگر نگو بر نمي گردي!●


 


+ نوشته شده توسط مروا در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 8:4 قبل از ظهر |
شکایت نمی کنم!
شكايت نمي كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب،
دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد!
نگو كه باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همينجا ايستاده ام!
كنار همين پارك ِ بي پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر ش گريه ها گُمش كردي!
نگو كه نشاني كوچه ي ما را از ياد بردي!
نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو
در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟●


 

 


+ نوشته شده توسط مروا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 10:0 قبل از ظهر |
فقط فرض کن!!!!!
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،
حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،
خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي!●



+ نوشته شده توسط مروا در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:43 قبل از ظهر |
سلام
سلام دوستان بزارید یک چیزی را برای امید روشن کنم شما ها هم بخونید من نه اهل چت هستم نه رفاقت نه هر چیز دیگه برای همین دادن پسورد وبلاگ و آی دی به دوستام برام موردی نداشت چون من هم ژسورد بیشتر دوستام را دارم وکاری هم باهاشون ندارم فقط گهگاهی که اونها دسترسی به نت ندارن من می رم به جای اونها آپ می کنم اما نمی دونم کدوم یکی از نا رفیقهای من این کار زشت را با من کردم و رفته با امید و.. روز پنجشنبه چت کرده نمی خوام بگم چی گفتن و چی گذشته بیشنشون و یا نمی دونم امید برای چی تنها شده و یا دچار مشکل شده اما من کاری نکردم که مرتب میاد توی وبلاگ من و توهین می کنه و هر چی دلش می خواد می نویسه اینجا نوشتم تا همه بدونند من با کسی چت نکردم و هیچ وقت هم با اعلام قبلی توی چت نمی رم و با این آی دی هم چت نمی کنم (کلا چت نمی کنم)

شما بگین من چی کار کنم ؟؟؟اگه شما جای من بودین چی کار می کردین؟ با این برنامه زشتی که سرم دراومده؟

از همه دوستای گلم ممنونم و معذرت می خوام که اینجا شده میدون جنگ

دوستتون دارم

فدای همتون

مروا


+ نوشته شده توسط مروا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 10:27 قبل از ظهر |
سلام دوستای خوبم
سلام به همه دوستی گلم

خوبین؟

امروز که بعد از چند روز اومدم سراغ وبلاگم پیام دوست خوبم امید جان را دیدم که کلی به من لطف کرده بود و هر چی دلش خواسته بود به من گفته بود کلی گیج شدم وقتی تابلوی گفتمانم را خوندم دیدم که آی دی من را گذاشتم برای چت 

نمی دونم چه کسی این کا را کرده و منظورش از این کار چی بوده یا با چه کسی چت کرده(شاید با امید جان)

من برای بیشتر شما دوستای گلم نوشتم که من از چت خوشم نمیاد و اصلا اهل چت نیستم اما چند تا از دوستام پسورد من را داشتن فکر کنم کار دوستام باشه

من همین امروز پسورد آی دی را عوض کردم اما محبت بیش از اندازه و اعتماد زیادی این بلا را سر من درآورد که امید هر چی دلش خواست گفت و امیر جان هم....

دوستای گلم شاید دیگه ادامه ندم این بستگی به شما داره

اما اگر خوبی ،بدی از من حقیر دیدین ببخشید

دوستتون دارم

فدای مهربونی همتون

مروا


+ نوشته شده توسط مروا در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 9:1 قبل از ظهر |
می بینی؟
امروز ، چركنويس ِ پاك ِ يكي از نامه هاي قديمي را
پيدا كردم!
كاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بي دريغ
سنگين بود!
از باران ِ آن همه دريا!
از اشتياق ِ آن همه اشكّ
چقدر ساده برايت ترانه مي خواندم!
چقدر لبهاي تو
در رعايت ِ تبسم بي ريا بودند!
چقدر جوانه رؤيا
در باغچه ي بيداريمان سبز مي شد!
هنوز هم سرحال كه باشم،
كسي را پيدا مي كنم
و از آن روزهاي بي برگشت برايش مي گويم!
نمي داني مرور ديدارهاي پشتِ سر چه كيفي دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهاي هر دم ِ رؤيا...
هميشه قدمهاي تو را
تا حوالي همان شمشادهاي سبز ِ سر ِ كوچه مي شمردم،
بعد بر مي گشتم
و به ياد ترانه ي تازه اين مي افتادم!
حالا، بعضي از آن ترانه ها،
ديگر همسن و سال ِ سفر كردن ِ تواند!
مي بيني؟ عزيز!
برگِ تانخورده ِ آن چركنويس قديمي,
دوباره از شكستن ِ شيشه ي پر اشك ِ بغض ِ من تر شد!
مي بيني! ?


+ نوشته شده توسط مروا در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 11:46 قبل از ظهر |
میلاد مسعود فاطمه معصومه(ٍٍس) و روز مادر مبارک
مادر ! ببین‌ که‌ خسته‌ام‌ ! تنها وُ دل‌ شکسته‌ام‌ !
مثل‌ِ زمون‌ِ بچّه‌گی‌ ، کنارِ تو نشسته‌اَم‌ !
مادر ! نگاهی‌ کن‌ به‌ من‌ ! ساکت‌ نمون‌ ! حرفی‌ بزن‌ !
از بی‌وفایی‌هام‌ بگو ! از تلخی‌ِ تنها شُدن‌ !

مادرِ گُل‌ ! بانوی‌ عشق‌ ! خاتون‌ِ موسپیدِ من‌ !
هنوز تو فصل‌ِ بی‌کسی‌ ، تنها تویی‌ اُمیدِ من‌ !

مادر ! برام‌ قصّه‌ بگو ! بگو پُل‌ِ ترانه‌ کو ؟
قصّه‌های‌ قدیمی‌ رُ ، بگو دوباره‌ مو به‌ مو !
از من‌ بگو که‌ بی‌صدام‌ ! نگو که‌ از یادت‌ جُدام‌ !
بگو می‌شینی‌ هر غروب‌ ، منتظرِ صدای‌ پام‌ !
نگو کسی‌ به‌ در نزد ! من‌ اومدم‌ که‌ تا اَبَد !
عصای‌ دست‌ِ تو بِشم‌ ! تو لحظه‌های‌ خوب‌ُ بَد !
دستای‌ مهربونت‌ُ ، تو وقت‌ِ گریه‌ کم‌ دارم‌ !
بدون‌ که‌ بی‌سایه‌ی‌ تو ، تو زنده‌گی‌ بد میارم‌ !

مادرِ گُل‌ ! بانوی‌ عشق‌ ! خاتون‌ِ موسپیدِ من‌ !
هنوز تو فصل‌ِ بی‌کسی‌ ، تنها تویی‌ اُمیدِ من‌ !

 

مادر عزیزم روزت مبارک دوستت دارم به اندازه همه دنیا


+ نوشته شده توسط مروا در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 4:0 بعد از ظهر |
خواهش مي كنم!
آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي،
كه گمان كردم سر به سر ِ اين دل ِ‌ساده مي گذاري!
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده ي توست!
ولي آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ي من،
در كوچه هاي بي دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشك بر نقاشي ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ي بي چراغ!
ديروز از پي ِ گناهي سنگين، گذشته را مرور كردم!
از پي ِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي!
شايد قتل ِ مورچه هايي كه در خيابان
به كف ِ كفش ِ من مي چسبيدند،
اين تبعيد ناتمام را معنا كند!
ا شيشه اي كه با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگي شكست!
يا سنگي كه با دست ِ من
كلاغ ِ حياط ِ خانه ي مادربزرگ را فراري داد!
يا نفري ِ ناگفته ي گدايي، كه من
با سكه ي نصيب نشده ي او براي خودم بستني خريم!
وگرنه من كه به هلال ابروي تو،
در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نكرده ام!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسير ِ مورچه هاي حياطمان گذاشتم!
براي آن پنجره ي قديمي شيشه ي رنگي خريدم!
يك سير پنير به كلاغ خانه ي مادربزرگ
و يك اسكناس ِ سبز به گداي در به در ِ خيابان دادم!
پس تو را به جان ِ جريمه ي اين همه ترانه،
ديگر نگو بر نمي گردي!●

 


+ نوشته شده توسط مروا در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |
بیشتر از تو

نمي گم عوض شدي نه تو هنوزم مهربوني
حدسش رو من زده بودم نمي خواي پيشم بموني
روزاي اول اين عشق اشتياقت تازه تر بود
 حالا با صد التماسم واسه من شعر نمي خوني
بعضي وقتا اگه حرف و خبري جايي نباشه
نمي ري ديگه سراغ قصه هاي خودموني
گفتي تنها نامه ي من تو دست همه ست عزيزم
نامتو من بفرستم حالا به كدوم نشوني
بنويسم روي پاكت با يه تيكه ياد غربت
برسه به يه ستاره به يه عشق آسموني
پشت پنجره نشستم واسه ي تو مي نويسم
كه شايد رد شه از اينجا ايه ي محو جنوني
يه روزي خوندم يه جايي از عزيز بي وفايي
واسه ي دوام يك عشق عاشق و بايد بروني
بهترين جمله ي دنيا فكر كنم همينه زيبا
عمري دنبال تو بودم اوني كه مي خوام هموني
صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزيزم
تو كه نيستي مثل اونها تو خود رنگين كموني
نه جواب نامت اين نيس اون و بعدا مي نويسم
كه سلام گلدونا رو به گلاشون برسوني
گفتم اين رو بنويسم كه دوست دارم عزيزم
بيشتر از تو مي دونم كه تو اينو نمي دوني


+ نوشته شده توسط مروا در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |
آخرین نامه

دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
 منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
 تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
 تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
 گفتي به هيچ كس نمي رسوني
 حالا بيار عكسامو تا تموم شه
 اگر كه وقت داري اگه مي توني
 نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني



+ نوشته شده توسط مروا در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 9:24 قبل از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 naomid2.Blogfa.Com